محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
103
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خداوند فرمود : « اين داود است . » گفت : « پروردگارا ، چقدر عمر براى او نوشته اى ؟ » فرمود : « شصت سال . » گفت : « براى من چقدر نوشته اى ؟ » فرمود : « هزار سال ، و بر هر كس نوشتهام كه چقدر عمر كند و چقدر بماند . » گفت : « پروردگارا عمر او را بيفزاى . » فرمود : « اين كتاب مقرر است اگر خواهى از عمر خويش به او بخش . » گفت : « پروردگارا عمر او را بيفزاى » گفت : « مىبخشم » و حكم قلم دربارهء همهء بنى آدم مقرر بود ، و براى داود چهل سال از عمر آدم نوشته شد كه عمر وى صد سال شد ، و چون آدم نهصد و شصت سال بزيست ، فرشتهء مرگ بيامد و چون آدم او را بديد گفت : « چكار دارى ؟ » گفت : « عمرت به سر رسيد . » گفت : « من نهصد و شصت سال زيستهام و چهل سال مانده است . » و چون با فرشته چنين گفت ، فرشته گفت : « خدا به من چنين گفته است . » گفت : « پيش پروردگارت برگرد و از او بپرس . » فرشته سوى پروردگار برگشت و خداوند گفت : « چه شد ؟ » فرشته گفت : « باز گشتم از آن رو كه حرمت وى را پيش تو ميدانم . » خداوند عز و جل فرمود : « برگرد و به او بگو كه چهل سال از عمر خويش را به داود بخشيده است . » گويند كه آدم عليه السلام يازده روز پيش از مرگ بيمار شد و به پسر خود شيث وصيت كرد و وصيت نامهء خويش را بنوشت و به شيث داود و بگفت تا آن را از قابيل و فرزندان وى نهان دارد ، زيرا قابيل هابيل را از حسد اينكه آدم علم را خاص او كرده بود بكشت و شيث و فرزندان وى آنچه را ميدانستند نهان داشتند و